خرید بک لینک

در خودم تنها نشسته بودم و نوری نبود
آخرین مولکول های اکسیژن را به ریه هایم فرستادم و فضا را از کربن مونوکسید اشباع کردم.
نمیخواستم بمیرم
انبوهی از ریسمان و گره که مثل ریشه، روز به روز افزون تر میشد دورم تنیده بود.
فقط راهی نیاز بود تا از خود عبور کنم
با دو دست ریشه ها را از هم باز کردم، ریشه های پوسیده ریشه های بی اساس...

همراه با تنهایی خودم بیرون آمدم
ازدحام آدم هایی که به شکل هم بودند
یا زن بودند یا مرد یا بچه
و هیچکدامشان شبیه تو نبود

قبل تر آدم ها را که میدیدم اول به لب هاشان و بعد به چشم هایشان می نگریستم
و سعی میکردم احساس شان را تصور کنم
و سعی میکردم دنیا یشان را حس کنم
یکی میخندید و چشمانش داستان دیگری میگفت
دستش را گرفته بودند و می خندید و چشمانش جای دیگری بود
یکی می خندید و عینک دودی زده بود

ولی امروز دیگر خنده ها زیر ماسک مدفون بود
آیا خنده های دیروز ماسک بود یا ماسک امروز پوشاننده ی خنده؟

حس میکردم درین شهر غمبار سیاه و سفید، نامرئی ام
هیچکس مرا ندید
لحظه ای ترسیدم.
دیگر مرز بین رویا و حقیقت را نمی فهمم
آیا واقعا قدم از قدم بر میداشتم یا لحظه لحظه را در ذهنم تصور میکردم؟
در خیالم تو کنارم قدم بر میداری...

همه چیز به طور دلهره آوری حقیقت دارد
همه چیز به طور دلهره آوری راکد است

تمرکز بر نفس هایم دلشوره ام را می کاهد
حجمی از هوای بعداز ظهری بهاری را به ریه هایم می دمم
ریه هایم پر از سرب میشود پر از مازوت پر از غبار پر از آه بازدم عابرین زیر ماسک

برچسب: نویسنده: باربد فدایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:50

صفحه بندی