بعضیا اینقدر نفرت انگیزن که وقتی هم بهشون فکر میکنی غبار نفرتشون میاد میشینه رو سینه ت و نمیذاره نفس بکشی.
چه برسه به اینکه عکساشونو ببینی
چه برسه به اینکه بخوای باهاشون حرف بزنی
میدونم نباید اینطوری فک کنم ولی خب ... هذ کسی کم و کاستی داره.
میگن زمانی از یکی متنفر میشی که کاستی های اونو تو وجود خودت می بینی.
شاید منم نفرت انگیزم شاید غبار نفرت منم ته دلم انباشه شده منتظر یک محرکه که توفضا پخش شه شایدم پخش شده و من ازش بی خبرم.
روزهایی رو داریم تجربه میکنیم که اگه کابوس بود با وحشت می پریدیم از خواب و خدا رو شکر میکردیم که کابوسه.
مادربزرگم تو همین هفته فوت کرد. نه مجلسی تونستیم براش بگیریم نه سر خاکش تونستیم بریم. پشت درای بسته منتظر شدیم که تو تنهایی به خاک سپرده شه فقط چند نفر اجازه داشتن برن.
کی فکرشو میکرد ...
کاش از پس این ابرای سیاه تلألو گرم خورشید بیرون بیاد ...
برچسب:
نویسنده: باربد فدایی