دیشب خواب میدیدم که
گفتن یک 1 چاق به مردم حمله میکنه و تا نخورشون ولشون نمیکنه
بالاخره میخوره طرفو چه زود و چه دیر
دیگه ما هم لب دریا بودیم یهو تمساح 1ه حمله کرد در واقع آروم آروم داشت میومد سمتمون
انگار با ناسوس بادش کرده بودن قشنگ باد کرده بود
من و 4-5 نفر دیگه هم فرار کردیم اونم آروم آروم دنبالمون میومد
مهم نبود دیگه چقدر ازش فاصله داشته باشیم ردمونو میزد و آروم میومد هرجا که باشیم
رفتیم رسیدیم به یه ساختمون متروکه که یه طورایی شبیه راه پله ی خونه ی قبلیمون بود که کوبیدیمش
رفتیم طبقه ی بالاش و درو قفل کردیم ولی میدونستیم چه زود و چه دیر تمساح چاقالو قراره ما رو بخوره یا حداقل یکی از ما ها رو بخوره
گفتیم اینقدر بمونیم اینجا که یکی بیاد نجاتمون بده
گروه نجات بیان
گفتم من آخه گروه نجات کجا بود؟؟؟؟ کی براش مهمه که ما اینجا گیر کردیم؟
اینقدر می مونیم اینجا که از گشنگی بمیریم
هیچی نداشتیم بخوریم
گفتن نه شاید یکی بیاد
ولی من گفتم بذاریم تمساح ما رو بخوره
یه کم اولش سخته
وقتی لای آرواره هاش داریم له میشیم
ولی میگذره دیگه میمیریم. مث لیزر که میرم اینقدر درد داره تحمل میکنم بالاخره نیم ساعت یکساعت تموم میشه اینم مثل همونه
چه زندگی ایه اینطوری آخه؟ آیا بهتر نیست که نیم ساعت درد بکشیم بعدش راحت شیم تا اینکه یه عمر در عذاب باشیم یا چندین روز بی آب و غذا بمونیم و تهش از گشنگی و تشنگی بمیریم؟؟؟
کسی با حرفم موافق نبود ولی خب راست نمیگفتم مگه؟
آخرش به این نتیجه داشتم می رسیدم که تمساح و گروه نجات و همه ی اینا الکیه آخه چطور ممکنه هرجا بریم تهش بیاد ما رو بخوره هنوز که نرسیده ازینجا فرار کنیم بریم که بیدار شدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
گفتم ا خواب بود
باز گفتم چه فرقی داشت آخه اونجا تمساح بود اینجا کرونا و صد هزار درد دیگه ست
والا
برچسب:
نویسنده: باربد فدایی